|
شاعر ، از باران نگو ، ببار !!!
|
به نام خداي آسمان
با تو ام اي روبَه آدم نما
اي به ظاهر عاشق پر مدعا
عشق تو چون كله ات خالي بود
واژه هايت جمله پوشالي بود
قصه هايت چون شب يلدا دراز
اي دغل بازِ پليدِ حقه باز
ادعايت جر دهد ما تحت خر
خر چه داند ارزش دُر و گهر
در مثل مجنون و عاشق پيشه اي
در حقيقت كُندهً بي ريشه اي
با نقاب عاشقان با وفا
صد بدن را لمس كردي در خفا
غايت عشق تو اندر رختخواب
يك شناگر همچو ماهي در سراب
تا كه از دلبر شنيدي حرف تلخ
قبله ات از مكه آمد سوي بلخ
ياوه گفتي پشت او در هر كجا
تهمت و يكصد دروغ و افترا
عاشقي را بوق و كرنا كرده اي
بس تناقض ها كه معنا كرده اي
نيستي لايق تو بر اين مَسكَنت
بس گشاد است اين ردا اندر تنت
عاشقان را با تنفر كار نيست
بايد اندر ياد دلبر شاد زيست
.
کوج وا
پاییز ۸۸ خورشیدی
به نام خداي آسمان
وقتي كنارم مي شيني
شاه ِ تو قصه ها ميشم
گريه امونم نمي ده
وقتي ازت جدا مي شم
صد تا صد تا دل كنارم بشينن
باز دلم اسم تورو داد مي زنه
من پر از شهوت خواستن مي شمو
تار و پودم تورو فرياد مي زنه
تن من گرمی ِ رگ هاتو مي خواد
گرچه آهي تو بساطم ندارم
دل ديوونه ی من عاشقته
دستمو مي خوام تو دستات بذارم
می دونی ؟؟؟
تشت رسوايي من تو عشق تو خورده زمين
چشم من ستاره می باره و دل
حال زارمو ببين
اما تو
تو نشستي بي خيال
داري اشكامو تماشا مي كني
من پر از وسوسه ی یکی شدن
باز ولی عشقمو حاشا مي كني
.
کوج وا
مهر ماه ۸۸
به نام خدای آسمان
تو بیا صدای من باش
تا که بی صدا نمیرم
بغض این سکوتو ُ بشکن
که تو گریه هاش اسیرم
تو همون جام شرابی
كه به دل مستي ميبخشه
تو بزرگ مثل ِ خیالم
كه تو شبهام ميدرخشه
بیا پیش من عزیزم
فاصله خیلی کوتاهه
یه پله بین من و تو
این دیگه آخر راهه
اگه این رقیب بی دل
زده این پلو شکسته
من میشم پل واسه رفتن
با همین پیکر خسته
اگه یک شب بشی مهمون دلم
جونمو سرمه چشمات میکنم
خواب سبزتو تماشا میشینم
لبمو تن پوش ِلبهات میکنم.
.
کوج وا
نیمه دوم شهریور ۸۸
به نام خدای آسمان
عشق و سودا را مگو افسانه است
لیلی و مجنون درون قصه است
مـشـق آن مسـتـلـزم اســتاد نـیـسـت
بـذر آن انـدر نـهـاد آدمـیـسـت
زنـدگـی بی عـشـق یـعـنی مـردگی
پـوچـی و تـنهایی و افـسردگی
کار عاشـق ماندن و دلدادگیست
خلقت رسمی نوین در زندگیست
جای عاشق در جهانی دیگر است
در کنار آب حوض کوثر است
لطف وایثارت به او بی عـلت است
ناز دلــبر تحفـهً بی منت اسـت
بهر عشـقـت نـوش جـام شـوکران
زنده کن نامت ازآن تا بیکران
رسم تنهایی فقط کار خــداست
جای عاشـق روی عرش کبریاست
.
کوج وا
شهریور ۸۸
به نام خدای آسمان
گوئیا در مردمان کافر منم
این منم ساز مخالف میزنم
ساز من بی مطرب و آواز شد
باب تنهایی به رویم باز شد
در میان مردمان مجنون شدم
وز دل پر یارشان بیرون شدم
در خیالم عابدی والا شدم
ای دریغا ، همچو برصیصا شدم
جامه ام چون زاهدان با خداست
اندرونم ظلمتی بی انتهاست
من حنایم رنگ بی رنگی گرفت
شیشهً دل بوسه از سنگی گرفت
حال اندر تشت پر آب زمان
بخت خود سابیده ام تا پای جان
در پی رنگ سپید بخت خویش
سهم من رنگ سیاه است و نه بیش
آرزو دارم سیاهی گم شود
خانه اش ویران و سردرگم شود
.
.
کوج وا
نیمه امرداد ۸۸