|
شاعر ، از باران نگو ، ببار !!!
|
به نام خدای آسمان
.
ای چشم و چراغ دل آئینه ی روی تو
ای تازه مشام جان از سنبل موی تو
من واله و شیدایت افتاده بدرگاهت
ای کعبه ی امیدم خاک در کوی تو
تو بحر سخاوتها هم کشف و کرامتها
من مست قدح نوشم از شهد سبوی تو
نومید کجا گردم تا پیش تو چون شاهم
گمگشته چرا باشم با قبله ی روی تو
چوگان سر زلفت گوی همه عالم زد
ای دایره ی هستی عالم همه گوی تو
پروانه صفت جانم بگسست ز گلشنها
تا مست شدم اینک از نکهت بوی تو
جانم که به باغ دل گلچین معانی شد
بس خرم و عطر انگیز از خوی نکوی تو
.
کوج وا
فروردین ۹۱ خورشیدی
.
به نام خداي آسمان
**
هر چه آن دلدار زیبا بی وفایی می کند
دل براهش بیشتر خود را فدایی می کند
جان ز هجرش بی قرار و سر به فرمانش مطیع
دلبر جانان به من گویی خدایی می کند
شاه خوبان بر دل من رحمتی بنما که او
سالها از خرمن حسنت گدایی می کند
خون دل از دیده می ریزد چه سازم دوستان ؟
ظالمی بر ملک دل فرمانروایی می کند
نیست غیر از گریه ی خونین مرا یاری دگر
بخت بد بنگر ز من ، آن هم جدایی می کند
دامن از دستم کشید و رشته ی الفت برید
هر کجا می بینیدم بی اعتنایی می کند
در میان حلقه ی زنجیریان عشق او
جان من دیوانگان را پیشوایی می کند
قلب او همچون چراغی سرد و خاموش و سیاه
قلب من خورشید را هم روشنایی می کند
جانمازم شاهدی بر دل شکستن های اوست
بغض هایم ادعایم را گواهی می کند
**
كورش جوادي
دیماه نود خورشیدی
به نام خدای آسمان
**
ای یار من ای یار من زین عشق شیرین یاد کن
دادی بده بر بی دلان کم زین میان بی داد کن
ای غنچه ی شیرین لبت ای شهد عالم آیتت
شیرین تر از شیرین شدی رحمی بر این فرهاد کن
ای بلبل بگشوده پر از ما نمی گیری خبر
بر دام عشقم کن گذر یادی از این صیاد کن
ای نازنین دلدار من ای لعبت عیار من
کم عشوه کن در کار من طرح نویی بنیاد کن
من مست و من مست سبو ، مست سبوی عشق تو
از جام لعلت ساقیا این تشنه را امداد کن
ای لاله روی مهوشم ، خواهم که تا نازت کشم
زین شوق بی حد سر خوشم ما را زغم آزاد کن
*
کوج وا
مهرماه نود
*
صدای شاعر
.
http://www.fileden.com/files/2008/11/14/2186252/shirin.mp3
.
.
به نام خداي آسمان
..
تمناي رُخت كردم نهادم جمله دنيا را
بدريا دل زدم شايد ، بيابم دُر يكتا را
به سر سوادي عشقت بود آهنگ سفر كردم
علاج خود همي ديدم ، دم گرم مسيحا را
عنان دل رها كردم ، رهي زين دام وا كردم
به پرواز اندر آوردم پريشان مرغ شيدا را
به بوي زلف مشكينت هواي بوستان كردم
به جام نرگس مستت بدست آورد دل مارا
حديث عشق آوردم دل شيدا ره آوردم
نه عشق خويشتن جانا كه صد شوق تماشا را
خود از گلزار مي آيم پيام از گلرخان دارم
پيام از دوستان آري تو خود حل كن معما را
تو را در خواب مي جستم كنون بيدار مي بينم
خدايا تو مگير اين عالم بيداري مارا
قرين عشق شد روشن از اين بالا نشيني ها
به يُمن عشق آورد او بكف عقد ثريا را
.
کوج وا
شهریور سال ۹۰ خورشیدی
.
.
صدای شاعر
.
http://www.fileden.com/files/2008/11/14/2186252/didar.mp3
.
.
.
به نام خداي آسمان
**
ما روشني روز بديدار تو ديديم
با پرتوي روي تو ز شبها برهيديم
چندان كه بود بوي تو زيبا و دل افروز
از بهر تماشاي تو صد ديده خريديم
سرگشته رسيديم ز نور تو بجانان
در گوشه ي محراب فلك جاي گزيديم
پروانه صفت بال نهاديم در اين عشق
تا شمع وجود تو بر خويش بديديم
بس عهد كه در عهد تو اي دوست شكستيم
بس خويش كه در پاي تو يكدانه كشيديم
در سوز تو چون شمع خميديم و خموديم
در راه تو چون ابر فشرديم و فشانديم
جانبازي ما در طلبت كار هوی نيست
افسانه ي اين عشق در افسانه شنيديم
**
کوج وا